حرف آخر.
به نام خدا
خیلی حرف داشتم واسه حرف های آخر...
اما.
فقط همین که:
گاهی اوقات ازالکی و رو هوا مث یه بادکنک بزرگ می شیم و بزرگ می شیم تا اینکه... ـــ با اجازه از بهمن قبادی ـــ زمانی برای مستی "خرها" هم فرا می رسد.
وقت ترکیدن ما هم رسید.
| خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم | به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم | |
| اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم | به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم | |
| امید در شب زلفت به روز عمر نبستم | طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم | |
| به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم | ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خریدم | |
| ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی | ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم | |
| ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری | که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم | |
| گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه | که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم | |
| چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی | که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم | |
| به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ | که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم |
خدافظ سایبر.
یا علی.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:15  توسط شازده
