تبليغاتX
شازده سید کوچولو

شازده سید کوچولو

حرف آخر.

به نام خدا

خیلی حرف داشتم واسه حرف های آخر...

اما.

فقط همین که:

گاهی اوقات ازالکی و رو هوا مث یه بادکنک بزرگ می شیم و بزرگ می شیم تا اینکه... ـــ با اجازه از بهمن قبادی ـــ زمانی برای مستی "خرها" هم فرا می رسد.

وقت ترکیدن ما هم رسید.

 

 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم       به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم       به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم       طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم       ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی       ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری       که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه       که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی       که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ       که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

قربون حافظ!

خدافظ سایبر.

یا علی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:15  توسط شازده